شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

124

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

مىبريدند ، و مدوّر * كرده در آب مىگذاشتند تا محكم و گران مىشد ، و آن را بعوض سنگ منجنيق به كار مىبردند . و چون آلات منجنيق و حصار به تمام و كمال حاصل شد توشى خان پسر چنگز خان با حشر پيادگان بماوراء النّهر در رسيد ، و بديشان پيغام فرستاد و وعدهء امان داد ، و گفت : پدرم چنگز خان خوارزم را به من بخشيده است ، و من نمىخواهم كه ملك من خراب شود ، و بر عمارت و بقاء آن حريصم ، و دليل بر اين معنى آنكه چند گاهست كه لشكر در اين حدود نزول كرده است ، هرگز رخصت غارت ولايت نيافته‌اند ، تا اين بقعه بمزيد عنايت از ساير بقاع مميّز باشد و در معرض تلف نيايد . اصحاب خرد كه عقلى كامل داشتند همه بمسالمت و صلح ميل كردند ، و سفهاء حيران راى بر ايشان غالب آمدند . چون امر تو ممتثل نباشد * در كار بجز خلل نباشد همچنان سلطان محمّد از جزيرهء مازندران بأهل خوارزم نبشته بود كه خوارزميان را بر ما و اسلاف ما حقوق بىنهايتست ، نصيحت لازم مىنمايد : اين دشمن دشمنى قويست ، زينهار جز طريق رفق و مدارا نروند ، و بشرّ و فتنه نگرايند . امّا چون سفها غالب بودند قول نبيه و تقديم وعظ و تنبيه فايده نكرد . توشىخان با لشكرى چون بحر بىكران بر سر ايشان رفت ، و يك يك محلّه پاك مىكرد . هر وقت كه بر محلّه‌اى غالب مىشد اهل آن محلّه بمحلّه‌اى ديگر نقل مىكردند ، و روى بمحاربت مىآوردند ، * تا آنگه كه كار سخت شد ، و جز سه محلّه نماند كه تمامت مردم آنجا متراكم و مزدحم شده بود . و چون هيچ حيلتى نماند ، و راه خلاص بسته شد ، فقيه فاضل علاء الدّين خيّاطى را